پری روزا که همین چهار شنبه عصر باشه، مادرای نویسنده ها و شاعرا رو برای روز مادر به فرهنگسرای مهر دعوت می کردن. چند روز قبل از چهار شنبه آقایی زنگ زد و با جابر کار داشت. من گوشی رو برداشتم و گفتم: نیستن، کاری دارین بهش بگم.
گفت: شمارشو می شه لطف کنین؟ منم چون نمی دونستم چیکار کنم، گوشی رو دادم مامانم.
وقتی فهمید که جابر مکه است، گفت سلام منو بهش برسونید واز قول من التماس دعا بهش بگید. مادرعزیزم، جابر یکی از افتخارات شهر ماست. من شما رو برای چهار شنبه عصر دعوت می کنم فرهنگ سرای مهر. چهارشنبه عصرمن و مامان رفتیم. وقتی وارد سالن شدیم با دوست و آشناها از جمله خانم شهره احدیت و بقيه سلام و احوالپرسی کردیم و اونا از جابر خبر می گرفتن. بعد از یک ربع مجری ها اومدند روی سن. خانم زهرا رسول زاده (خواهر ریحانه رسول زاده دوستم) وآقای علی سبزه ای. بعد از خانم شهره احدیت دعوت شد که در مورد حقوق زن صحبت کنن. ایشون با چنان اعتماد به نفسی صحت می کردن که دل آدم قرص می شد و تمام خانم های اونجا به ایشون خیره شده بودند. وقتی حرفشان تموم شد آقای سبزه ای به دفاع از حقوقمرد در اومدند. بابا بسه... بسه دیگه! مگه کوتاه می اومد؟
بعد استاد شیدا اومدند و شعر خوندن. بعد مجری از خانم رسول زاده دعوت كرد...
سلام.احوالتون خوبه؟ ببخشید كه دوباره مثل همیشه دیرشد. آخه این درسا نمی ذاشت وبعدشم امتحان ها. عجب امتحان هایی بود. جونمون به لبمون اومد تا دادیم. ریا ضی و زبان فارسی از سمپاد اومده بود. ریاضی خیلی سخت والبته زمانش کم بود. ولی خدا رو شکر من خوب دادم.
یه خبر خوب به بچه های سمپادی: فکر کنم قراره به امتحان ریاضی یه نمره اضافه بشه.
از امتحان ها كه بگذریم من دوباره مثل بچه آدم می خوام براتون خاطره بنویسم. پس اگر گذرتون این ورا افتاد، به منم سری بزنید.
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خواندم از لابتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی
فریدون مشیری
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت

مسافر!
لختي درنگ
اندكي تامل كن
رها شو . . .
در آئينه ضمير، خود را بنگر
به كجا چنين شتابان؟

به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي.
به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي.
به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت.
به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر.
به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست

شبی از شبها
یاد من پاورچین پاورچین
از در خانه برون رفت
و ندانستم کی باز آمد
و کجا بود
آنقدر بو بردم که
تنش بوی دلاویز تو را با خود داشت.
یکی بود یکی...؟
اینو هم برای همونی مینویسم که نمیاد بخونه,چون
چون دستنوشته هام ارزشی براش نداره
یادته؟
یادته روز اولی که همو دیدیم ...!چشام تو چشات قفل شد؟یادته؟
شاید هیچ حسی در تو بوجود نیومد ولی خیلی سعی کردم خودمو عادی نشون بدم
میخندیدم,بهت زل زده بودم مثل ....
یادته؟
دستمون تو دست هم بود یادته؟
غصه هامون کم کم بود یادته؟
یادته موقع رفتن
موقع خداحافظی
نمیدونم چی شد دستتو گرفتم
نگاه عمیقی بهت انداختم
چشم من به چشم تو افتاد یادته؟
کاری که دست دلم داد یادته؟
با دو دستم گرمی دستاتو حس کردم
وگفتم
مواظب خودت باش
همیشه این اویزه ی گوشم بود که به کسی ابراز علاقه نکنم
کسی بهم عادت نکنه
به کسی عادت نکنم
ولی نمیدونم باز چی شد؟
تو یادته؟
نه,یادت نیست.چون اگه یادت بود که من اینا رو نمی نوشتم
مینوشتم؟
گفتی باید جدا شیم یادته؟
گفتی باید بی وفا شیم یادته؟
یه دفعه ازم بریدی یادته؟
خط رو اسم من کشیدی یادته؟
اما قول دادم به خودم و خدا
دیگه دل ندم به عشق آدما
تو رفتی,بی آنکه
بی آنکه نظر منو بخوای
شاید من میخواستم که .... باشیم
ولی
برو به سلامت
این سطر مختصر را گفتم که او بخواند
هر چه به او نگفتم میخواهم او بداند
او اولش نمیخواست ترکم کند ولیکن
فهمید راز من را,او رفت تا بماند
خدا میدونه تا کی هستی ...!!
فرقی نمیکنه تا کی باشی ...
مهم اینه که من دوست دارم !!
اگه جونمو بخوای بهت میدم فقط نـــــــــــــــرو ...


پس از آن غروب رفتن
اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر
تو بیا شروع من باش
شبو از قصه جدا کن
چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای
گریه های آخر من
اسمتو ببخش به لبهام
بی تو خالیه نفسهام
قد بکش تو باور من
زیر سایه بون دستام
خواب سبز رازقی باش
عاشق هميشگي باش
خسته ام از تلخی شب
تو طلوع زندگی باش
من پر از حرف سکوتم
خالیم رو به سقوطم
بی تو و آبی عشقت
تشنه ام کویر لوتم
نمیخوام آشفته باشم
آرزوی خفته باشم
تو نـذار آخـر قصه
حرفـمو نگفته باشم
ساقی امشب می بده پیمونه پیمونه
دست غم کوتاهه از دل کنج میخونه 
...................
مردکی ژولیده
بر تنش چیزی که شاید می توانستی لباشس هم بخوانی:
[ پاره پاره
گوییا فقر از سرش تا پاش می بارید
فقر و مرگ و بدبختی،
سیه روزی ...
روبروی شیشه های آینه اندود بانکی پر هیایو
دست بر موهای آشفته
با همه سعی وتلاشی- گر چه بی حاصل
می کشید و نیز
لبخندی رها بر چهره می پرداخت
وای بر من! زندگی این است...
............


نشد این عاشق سرگشته صبور... نشد این مرغک پربسته رها
ره این چاره ندانم به خدا به خدا... نشود دل نفسی از تو جدا به خدا
به هوایت همه جا در همه حال... به امیدی به گشایم شب و روز پر و بال








